تبليغاتX
شهر افسانه - تنهایی

شهر افسانه

یک شب از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی...

                             تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت،دعا کردم.

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس...

تو را ازبین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم.

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

                  دلم حیران و سر گردان چشمانی است رویایی...

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم،

                                    تو را در تنهایی و حسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت ...

و من بعد از غروب تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را ...

به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم.

نمیدانم چرا رفتی؟؟؟؟

نمیدانم چرا..شاید خطا کردم.

ولی رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی .. ترک برداشت.

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد!!!

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت ...

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.

+نوشته شده در ساعت13:37توسط محمدرضا | |