|
یک شب از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی...
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت،دعا کردم. پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس... تو را ازبین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سر گردان چشمانی است رویایی... و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در تنهایی و حسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت ... و من بعد از غروب تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را ... به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم. نمیدانم چرا رفتی؟؟؟؟ نمیدانم چرا..شاید خطا کردم. ولی رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی .. ترک برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد!!! و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت ... تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.
|
درباره من
!هستم اگر میروم
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبشهریور 1387مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پیوندها
blogboy
|