|
یک شب از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی...
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت،دعا کردم. پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس... تو را ازبین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سر گردان چشمانی است رویایی... و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در تنهایی و حسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت ... و من بعد از غروب تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را ... به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم. نمیدانم چرا رفتی؟؟؟؟ نمیدانم چرا..شاید خطا کردم. ولی رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی .. ترک برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد!!! و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت ... تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.
هـــر جا كه شدم، از تو ندايى نشنيدم جـــز از بت و بتخــــانه، اثـــر هيچ نديدم آفـــــاق پر از غلغله است از تو و هرگز بــــا گــــوش كر خود به صدايى نرسيدم دنيـــا همه درياى حيات و من مسكين يـك قطره از اين موج خروشان، نچشيدم رفتند حــــريفان به سوى كعبه مقصود بــا محملــــى از نور و به گردش نرسيدم اين خــــرقه پوسيده، رها كرده و رفتند مـــن شـاد به اين پوسته در خرقه خزيدم صاحبدل آشفته گذشت از پل و من باز دنبـــال خســــان پشت به پل كرده دويدم مرغان همه بشكسته قفس را و پريدند مــن در قفس افتــــاده، به خــود تار تنيدم يــا رب! شود آن روز كه در جمع حريفان بينم كـــه از اين لانــــه گنديــــــده پريدم؟ |
درباره من
!هستم اگر میروم
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبشهریور 1387مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پیوندها
blogboy
|