تبليغاتX
شهر افسانه

شهر افسانه

به چشمان پریرویان این شهر،

به صد امید می بستم نگاهی،

مگر یک تن از این آشنایان،

مرا بخشد به شهر عشق راهی.

 

به هر چشمی،به امیدی که این اوست،

نگاه بی قرارم خیره می ماند.

یکی هم زین همه ناز آفرینان،

امیدم را به چشمانم نمی خواند!

 

غریبی بودم و گمکرده راهی،

مرا با خود به هر سویی کشاندند.

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند!

 

ولی من چشم امیدم نمی خفت،

که مرغی آشیان گم کرده بودم.

ز هر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم.

 

امید خسته ام از پای ننشست،

نگاه تشنه ام در جست و جو بود.

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز،،،،

رسیدم عاقبت آنجا که او بود.

(فریدون مشیری)

+نوشته شده در ساعت14:59توسط محمدرضا | |

مشت میکوبد:

طوفان سیل آسای روح...بر فرق جسم!

مشت می کوبد:

قطره ی باران زمان...بر پنجره ی تجربه ای با ارزش!

مشت می کوبد:

مرگ گلبرگ نهالی تنها...بر سر جنگلی مشحون از گل!

و موجی یکه تاز...بر جان روان اقیانوس اشک!

مشت می کوبد:

پنجه ی پای گنجشک جوانی بر تن سیم پیام...و برق میگیرد او را!

و کبوتر:تنها...مشت می کوبد بر لانه ی عشق!

و یقین سراپا تقصیر،مشت می کوبد بر تقدیر!

و مشت می کوبد حسادت،بر سر زیبایی و فخر و غرور!

و اشک سرد ماه،بر نور نقره ای چشمک ستاره ها!

و ابری دلتنگ،آن قدر مشت می کوبد تا ببارد!

و باز هم مشت می کوبد عقل،بر سر ناز خیال!

و باز هم خیال،مشت کوبان می پرد از روی حقیقت!

و پس از سالها....

مشت می کوبد:دیدار بر انتـظـــــار!!!!

(محدثه براتی)

راستی امروز بالاخره ماهی عیدمون مرد....بنده خدا نهنگ شده بود واسه خودش.

واسه شادی روحش اون شعر ماهی رو که قبلا" نوشته بودم یه بار دیگه بخونید.

+نوشته شده در ساعت12:54توسط محمدرضا | |