تبليغاتX
شهر افسانه

شهر افسانه

گفت:آن جا چشمه ی خورشید هاست.

آسمان ها روشن از نور و صفاست.

موج اقیانوس جوشان فضاست.

باز من گفتم که:( بالاتر کجاست؟؟؟)

 

گفت: بالاتر جهانی دیگر است.

عالمی کز عالم خاکی جداست .

پهن دشت آسمان بی انتهاست.

باز من گفتم: (که بالاتر کجاست ؟؟؟)

 

گفت: بالاتر از آن جا راه نیست.

زان که آنجا بارگاه کبریاست!!!

آخرین معراج ما عرش خداست.

باز من گفتم (که بالاتر کجاست؟؟؟)

 

لحظه ای در دیدگانم خیره شد.

گفت: این اندیشه ها بس نارساست...

گفتمش :از چشم شاعر کن نگاه

تا نپنداری که گفتاری خطاست:

 

دور تر از چشمه خورشیدها،

برتر از این عالم بی انتها،

باز هم بالاتر از عرش خدا....

عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست.

(فریدون مشیری)

 

    

چه اهمیت دارد؟؟؟؟

گاه اگر جوانه های امید پیرزنی تنها،میان شعله های بیشمار تردید می سوزد.

و شاید نوجوانی به زیبایی یک گل پژمرده چشم میدوزد...

چه اهمیت دارد که شاید گاه گاه تنگ شادی های ما میشکند؟؟؟

و شاید یک ماهی در تور صیادی دلخسته می ماند..

چه اهمیت دارد که کسی گریه ماهی را نمیبیند؟؟؟

چه اهمیت داردکه زمانه با وجود چشمهای منتظر میگذرد؟؟؟

که گاهی کودکی لانه ی جغدی تنها را از بالای درختی بلند می اندازد.

و اگر گاه دیدی که کسی شاکی است...

به او بگو چه اهمیت دارد.؟؟؟؟

و به راستی به جای این همه گاه گاه ....

به این فکر کنیم که همیشه خدای مهربان با چشمهای پر نورش به ما می نگرد.

این اهمیت دارد.....

+نوشته شده در ساعت21:32توسط محمدرضا | |

ماهی ها در حوض شناور بودند.

ماه در دل حوض پیدا بودند .

نور روی کاشی های حوض می رقصید.

آب حوض پر از نجوا بود.

راز و نیاز آسمان در قطره قطره ی آب

زیبا تر از ماه پولک ماهی ها بود .

ستاره ای در یک موج می درخشید.

چشمک ستارگان پر از غوغا بود.

آن گاه که

ماهی کوچک خوش بختی در تنگ دلمان می رقصد.

سبزه ی سبز صفا در چشممان می درخشد.

آینه ای دوستی را نمایش می دهد.

قرآن در اوج رویا هامان قرار دارد.

و سیبی سرخ گوشه ی قلبمان می روید.

باور کنیم که بهار آمده است...........

(محدثه براتی)

+نوشته شده در ساعت15:41توسط محمدرضا | |

                    

در یک شب سیاه...

که جغدی می خواند همه بیدار شوید عقابی پر زد.

عقابی که تمام بال و پرش سیاه بود بر قلب سپیده ی صبح نشست.

سپیده رنجید و رفت .

شاید دگر صبح دیدار فرا نرسد.

شاید عقاب شب همچنان بر قلب سپیده سایه افکند.

شاید دل رنجور سپیده درمان نشود.

شاید کبوتر خورشید در پر عقاب گرفتار مانده!

چه فاصله ای بین زمین و آسمان افتاده!

ای کاش عقاب شب پرپرنگاه سپیده ها می شد.

ای کاش شب دگر از ره نرسد....

+نوشته شده در ساعت15:37توسط محمدرضا | |