تبليغاتX
شهر افسانه

شهر افسانه

کسی گریه ی ماهی رانمی بیند!

 

ماهی نیک سرشت وپاک فطرت!

 

با قلبی آکنده از نفرت!

 

            نفرت ازتنهایی ازغربت!

 

                                  باز هم می گرید !

 

 گوشه ی محراب پرآبش ذکر می گوید!

 

به دستش تسبیحی حبابی شکل می گیرد و می گرید!

 

دانه ها ی اشکش یکا یک درآب غرق می شد!  

 

وسرانجام گوشه ی تنگ بلوری محو می شد !

 

 کسی گریه ی ماهی را نمی بیند!

 

ای ماهی کوچک!

 

در تُنگِ تَنگ کوچکتر، بیندیش به فردایی روشن تر!

 

پر از حباب ، با اشک ها یی پاک تر از آب! 

 

بیندیش به دیدن دوباره ی خورشید ،

 

 به دیدن دوباره ی مهتاب!

 

باله ها را بال  کن، پولک ها را پر کن،

 

دل را پر از شور و شر کن.

 

پرها را باز کن، به سوی خدا، فقط پرواز کن.

 

(محدثه براتی)

 

+نوشته شده در ساعت0:14توسط محمدرضا | |

زمین و آسمانش رنگ دیگر بود!

 

 

زِ هر سو نور میبارید!

 

 

فرشته ای می رقصید!

 

 

مادری می خندید!

 

 

و من تا شهر افسانه هایم پرواز می کردم!

 

 

 

پرواز تا اوج!

 

 

در یایی داشت پر از ماهی که در آن زلال آب معنا یافت!

 

 

و شنا در موج !!!!!!

 

 

آسمانش پر از آفتاب...مهتاب!

 

 

زمینش مثل یک رویا..یک خواب!

 

 

و رودش پر از تب و تاب!

 

 

آواز..شنا..پرواز...!

 

 

من شهری دارم........

 

 

گوشه ی قلبم....

 

 

شهر افسانه ها......................

+نوشته شده در ساعت17:26توسط محمدرضا | |