|
کسی گریه ی ماهی رانمی بیند! ماهی نیک سرشت وپاک فطرت! با قلبی آکنده از نفرت! نفرت ازتنهایی ازغربت! باز هم می گرید ! گوشه ی محراب پرآبش ذکر می گوید! به دستش تسبیحی حبابی شکل می گیرد و می گرید! دانه ها ی اشکش یکا یک درآب غرق می شد! وسرانجام گوشه ی تنگ بلوری محو می شد ! کسی گریه ی ماهی را نمی بیند! ای ماهی کوچک! در تُنگِ تَنگ کوچکتر، بیندیش به فردایی روشن تر! پر از حباب ، با اشک ها یی پاک تر از آب! بیندیش به دیدن دوباره ی خورشید ، به دیدن دوباره ی مهتاب! باله ها را بال کن، پولک ها را پر کن، دل را پر از شور و شر کن. پرها را باز کن، به سوی خدا، فقط پرواز کن. (محدثه براتی)
زمین و آسمانش رنگ دیگر بود! زِ هر سو نور میبارید! فرشته ای می رقصید! مادری می خندید! و من تا شهر افسانه هایم پرواز می کردم! پرواز تا اوج! در یایی داشت پر از ماهی که در آن زلال آب معنا یافت! و شنا در موج !!!!!! آسمانش پر از آفتاب...مهتاب! زمینش مثل یک رویا..یک خواب! و رودش پر از تب و تاب! آواز..شنا..پرواز...! من شهری دارم........ گوشه ی قلبم.... شهر افسانه ها......................
|
درباره من
!هستم اگر میروم
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبشهریور 1387مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پیوندها
blogboy
|