|
من میگم منو شکستن،چشم فانوسم رو بستن..
تو میگی خدا بزرگه،ماه رو میده به شب من..!! من میگم آخه دلم بود،اون که افتاده به خاکه.. تو میگی سرت سلامت آینه ها زلال و پاکه..!! اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد... یکیمون بهار سرخوش یکیمون پاییز پر درد..!! من میگم فاصله مرگه بین دستای تو تا من.. تو میگی زندگی اینه حاصل عشق تو با من..!! من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم؟؟! تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمیبازم..!! من میگم این جا رو باختی عمری که رفته نمیاد..! تو میگی قصه همین بود،تو یه برگی توی این باد..!!
بسی گفتند:((دل از عشق برگیر..! که نیرنگ است و افسون است و جادوست.!!)) ولی ما دل به او بستیم و دیدیم، که او زهر است،اما.... نوشداروست..!!!
برای پر پر شدن اقاقی..! برای بوسه های اتفاقی..! تو این روزا که مثل شب سیاهه، منتظر نور کدوم چراغی؟! برای لحظه های بی قراری، ساعتهای کشنده ی خماری، نشه میکردی دلم رو یه روزی ...! الان خزونیه کدوم بهاری ؟! رو صندلیه انتظار میشینم..! گلهای باغ حسرت رو میچینم! یا مثل سابق میشی بر میگردی؛ یا نمیخوام دیگه تو رو ببینم ...!!!!
در خانه ات هستی و میبینی: در ژرف اقیانوس آرام، نسل فلان ماهی هزارن سال پیش از ما نابود گردیده است ... در خانه ات هستی و میخوانی: نور فلان سیاره صد ها سال نوری ..تا بگذرد از کهکشان ما... پهنای این هفت آسمان را در نوردیده است. در خانه ات هستی و از این گونه بسیار هر روز می بینی و می خوانی و می دانی ... اما نمیدانی اینک سه روز است، همسایه ات تنهای تنها در اتاقش از این جهان بی ترحم چشم پوشیده ست ... همسایه ی بیمار، همسایه ی تنها، داروی قلبش را در استکان هم ریخته، نزدیک لب آورده آه،اما ننوشیده است ... آشفتگی هایی گواهی میدهد تا با خبر سازد شما را،یا شمایان را بسیار کوشیده است... همسایه ای امروز میگفت: البته با افسوس... من سایه اش را گاه می دیدم. از پشت شیشه مثل این که مشت بر دیوار میزد... و آن دیگری افسرده می افزود: من هم صدایی میشنیدم از پشت در.. بی شک..تنهایی اش را زار میزد.
یک شب از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی...
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت،دعا کردم. پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس... تو را ازبین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سر گردان چشمانی است رویایی... و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در تنهایی و حسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت ... و من بعد از غروب تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را ... به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم. نمیدانم چرا رفتی؟؟؟؟ نمیدانم چرا..شاید خطا کردم. ولی رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی .. ترک برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد!!! و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت ... تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.
|
درباره من
!هستم اگر میروم
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبشهریور 1387مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پیوندها
blogboy
|