به چشمان پریرویان این شهر،
به صد امید می بستم نگاهی،
مگر یک تن از این آشنایان،
مرا بخشد به شهر عشق راهی.
به هر چشمی،به امیدی که این اوست،
نگاه بی قرارم خیره می ماند.
یکی هم زین همه ناز آفرینان،
امیدم را به چشمانم نمی خواند!
غریبی بودم و گمکرده راهی،
مرا با خود به هر سویی کشاندند.
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند!
ولی من چشم امیدم نمی خفت،
که مرغی آشیان گم کرده بودم.
ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم.
امید خسته ام از پای ننشست،
نگاه تشنه ام در جست و جو بود.
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز،،،،
رسیدم عاقبت آنجا که او بود.
(فریدون مشیری)
نوشته شده توسط یکی مثل تو در ساعت 14:59 |
لینک ثابت |